حدوداً 10 سال پیش یکم این وَرتر یکم اون وَرتر نزدیکای سال 78 بود که اولین بلووگم را به کمک اجنبی ها و توسط سرویس جاسوسی www.20m.com آپ کردم!بلوگی برای معرفی بازی های کامپیوتری که حاصل دو سال شب زنده داری های یک نوجوان جویای نام بود تا به خیال خودم به جهانیان اگر هم نشد ب همین مامان بابای محترمم معرفیشون کنم!خوووووووب!بگذریم که پروژه اغتشاش!شکست خورد و نه جهانیان هیچ وقت از آن سایت دیدن کردند نه مامان و نه بابا!!فقط بچه چهار ساله همسایه مان بعد از بازی کردن با حاصل دست رنج بنده خنده معصومانه کرد و من هم خندیدم به پدرش!!!ببخشید به خودش...!ادامه داستان هم در جشنواره خوارزمی و مقام اول منطقه و مقام قابل تقدیر در استان!داوری کشور که هیچ وقت داوری نشد و برنده هایی که از قبل مشخص بودند و اصلاً همام جا بود که از جشنواره خوارزمی که بر میگشتم محسن نامجو را هم همان جا از دانشگاه اخراج کردند و در وصف حال من سرود:
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟
شکایت کجا بریم؟
ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...
کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...
چند سال از آن اتفاقات شوم گذشت تا شدم جوانک بیست ساله جویای نام و با سرویس وطنی بلاگفا آشنا شدمو توبه کردم و به بلاگفا پیوستم و الحق که دهان ما سرویس شد تا سرویس بگیریم از ای سرویس بلووگفا!ولی از قدیم گفتند یاردان را سگ بگیرد ولی جو نگیرد!هی بلاگ زدم هی حذف کردم مفت بود و مال بیت المال هم نبود حلال تر از شیر مادر از آموزش ساخت بازی به روش خرچنگی شروع کردم به اسم www.gameprograming.blogfa.com بعد از 6 ماه که کلاً 6 تا هم بازدید کننده داشتیم فهمیدیم این آدرس ما یه m کم دارد دیدیم کسی حواسش نیست یه m اضافه کردیم دوباره ساختیم!و گذشت و گذشت تا چند سال پیش که نفهمیدیم که خر مغز من را گاز گرفت یا من مغز خر را!
در اوج تنهایی با کشتی های به گل نشسته در ساحل عشقی که رفته بود و آرزوهایی که بر باد رفته بود و دانشگاهی که طعم مشروطه را به ما چشانده بودو یک زیر زمین نمناک اجاره ای داشجویی تازه فهمیدم که ای دل غافل من تمام این مدت تنها نبودم و از بدو تولدم و قبل از تولدم و زمان اجدادم کسی با من بوده !بعضی ها اسمش را گذاشتند کودک درون ولی...
کودک درون نبود !توهم بود..خود احمقش بود با هم میخندیدیم گریه میکردیم غذا میخوردیم و چه شبها که با هم قدم زدیم و روزگاری که گذراندیم و تا کمی به رویش خندیدم خاندانش هم آمدند و آنجا بود که فهمیدم
آدم اگر یک دوست خیالی داشته باشه خیلی بهتر از اینه که خیال کنه یه دوست واقعی داره!
در جلسه ای با خاندان توهم نام جدیدم یاردان قلی را انتخاب کردم و کلی بلاگ با خاندان توهم زدم و هی پاک کردم!تا بر سر بلاگ توهم کده به توافق نظر رسیدیم اما از شما چه پنهون پشت در های بسته و پنجره های شکسته بحث داشتیم که بابا جا این tavahomkade یه h آخرش کم دارد!و آخر توهم خان قانع شد که حرف ما درست است!
در بلووگهایم پست آموزش و اجتماعی و طنز .. وهم همه جووور پست داشتم به جز سیوووسی!مثه مادر بزرگها همیشه میگفتم مادر جان ما رو چه به سیاست بد نمیره که بهتره بیاد !و......تا اینکه یک هفته از انتخابات گذشت و ..............
اومدم پستی بنویسم در مورد کامنترها!!!(کسایی که کامنت میزارند فقط!)خودم هم نفهمیدم چی چی شد که ییهو سیاسی شد
خیلی ها مسخره کردند!خیلی ها گفتند طنزت را با سیاست کثیف نکن! بعضی ها گفتند فوولتور میشوی و خندیدن!حتی تهمت زدند بی احترامی کردند!گفتند جناح بازی نکن!حرف نزن!بمیر!ساکت باش!انسان نباش!عاطفه نداشته باش!!بی خیال انسانیت باش!!! ...ها!!!چرا ییهو اینجوری شد!آها داشتم میگفتم اما همه غافل بودند از اینکه من دارم از دردی که خودم و خاندان توهم احساس میکنم مینویسم قبل از این اتفاقات دردم عشق رفته بود یا افرادی که مطلبم را نمیخوانند و کامنت میدهند یا گرانی بود ولی دردم زد به مغزم و مغزم گز گز کرد و یاردان قلی سیوووسی شد!!!
شاید برای شما خاندان توهم و توهم و ....طنزی خنده دار باشد اما برای من قسمتی از زندگیم هست!نمیفهمی خود به منچه!!!
نوشته شده در تاريخ توسط یاردان قلی